زودتر یا دیرتر یکی مان باید بفهمیم که ما آن کاری را که باید، کردیم
باب دیلن، آقای رابرت زیمرمن همان کاری را کرد که باید می کرد که می شد بکند. از موقعیت هایی که داشت استفاده کرد تا کارهایی را انجام بدهد که خوب و بد، استثنایی بودند و فقط چون سه تا چشم داشتند استثنایی نبودند. با ترسیدن هنرمند از خیلی چیزها، با مصمم بودن، با نیفتادن توی وسواس در عین شک به خود داشتن، با اصرار بر آموزش دادن به خودش (از مرتب به جلسه های انجیل رفتن تا نقاشی هایی را که به صرف باب دیلن بودن نقاششان مشهور نیستند کشیدن و هتل های ارزان قیمت را به قصد حفظ ارتباط با قسمت های پایین جامعه رفتن تا تلویزیون ندیدن تا مجله های تند فمینیستی مثل«از خواهر به خواهر» خواندن) با عکاسی کردن و عکاس خوبی نبودن و به خصوص با چهره رسانه ای نشدن خیلی شبیه یک آدم عادی ِ تربیت شده شد که می تواند تجربه هایش از زندگی را به محصول هنری تبدیل کند. باب دیلن با فراموش نکردن روش هنرمند شدن خودش که عبارت است از برگزار کردن کنسرت های بزرگ، متوسط و اجراهای جمع و جور برای مردم عادی، یک سیر طبیعی را برای خودش نگه داشت، یک روند تولید را. باب دیلن این وسط خیلی کار کرد. خودش نمی گوید، اما شما بگویید که چه قدر درست اند: باب دیلن در وودستاک اصلی ننواخت اما برای تبلیغات دور دوم ریاست جمهوری بیل نواخت، برای پاپ ژان پل دوم هم نواخت . بعضی از بهترین آهنگ های زندگی خودش را هم ننواخت اما یک تعداد آهنگ متوسط خودش را تقریبا هر دو-سه اجرا یک بار زد.
وقتی ام تی وی دعوتش کرد که آنپلاگد را اجرا کند، به جای این که مثل اریک کلپتون یک تعداد آهنگ را درست جمع و جور کند و تر و تمیز بزند ، به جای این که مثل نیروانا یک تعداد آهنگ دیگران را به چند تا آهنگ خودش اضافه کند، به جای آن که مثل باب دیلن با یک گیتار و یک پایه ساز دهنی که به گردن وصل می شود برود روی صحنه و صمیمی و صاف و ساده و سر راست و درست-انگار-آخرین-آهنگ-زندگی-ش-را-دارد-می زند اجرا کند، با تمام ملالی که می شود در یک بالا و پایین دار (یا بای پولار) سراغ گرفت چند تا آهنگ معروف خودش را زد. توی بعضی هاشان باب دیلن بود، مثل همان تقه زدن بر در بهشت یعنی خودش را دست انداخت، در بعضی های دیگر انگار لیریک ها را با فونت هایی با اندازه ها و شکل های مختلف دارد می خواند اجرا کرد، یعنی انگار تا شب آخر قبل از اجرا تصمیم گرفته بوده شبیه ماریا کری بخواند-معروف ترین ها را تر و تمیز با یک ارکستر پدر و مادر پسند بخواند- و یک دفعه روز اجرا پر از شک به خودش شده بود و یک کارهایی را باب دیلن وار کرد و یک تعدادی را غیر آن. باب حتا جایزه یک عمر فعالیت موسیقی «گرمی آواردز» را پذیرفته. برای چند تا کتاب یادداشت هایی نوشته که انگار یک منتقد تایم یا نیوزویک. یک آدم را آورده طراح لباس هایش شد که حتا نمی توانست برای یک مجلس عروس نوشابه انتخاب کند. یک یارویی را آورد که مسوول ارتباط با رسانه هایش شود. طرف طوری روی مخ باب کار کرد که از مصاحبه هاش همه چیز دیلن وارش را حذف کند. مثلا باب توی یک مصاحبه گفته بود«حتی نیل یانگ هم نمی تواند یک آهنگ مثل باد احمق بنویسد» بعد آن طرف زنگ زده بود به مصاحبه کننده که من باب را متقاعد کردم که این جمله توهین به یانگ است{!}درست فردای روز مصاحبه. حین مصاحبه هم یارو همین ادعا را کرده بود و مصاحبه کننده باب را متقاعد کرده بود که جمله مذکور – همان طور که خودتان بهتر از من می دانید- متضمن توهین به یانگ نیست. باب دیلن روی صحنه خیلی وقت ها آهنگ ها را یادش می رود. لیریک هایش را نصفه –نیمه می خواند، چند بند را حذف می کند، آکوردها را یادش می رود، گام های آهنگ ها را بدون اطلاع قبلی به گروهش دادن عوض می کند. خیلی اوقات هشتاد درصد مخاطب ها کلمه ها را بهتر از دیلن بلدند. باب از همه بهتر می داند آدم باز آفرینی در هر اجرا است اما بعضی وقت ها خاطره اجراهای قبلی را می خواهد تکرار کند و نمی تواند- طبعا، یا طبیعتا. باب دیلن اما ستاره یا چهره (سلبريتی) نشده و چشم هاش هنوز کور نشده اند. او خودش خوب می داند که «اگر یک میخ را توی چوب بکوبد یا روی صحنه تخم مرغ نیمرو کند باز مردم می نشینند تماشایش کنند و تشویق هم می کنندش» خودش گفته و خوش هم گفته. باب می داند خیلی ها می آیند خاطره آهنگ های قدیم و دوستی های قدیم و تفریح های کهنه و انرژی های قدیم را زنده کنند، همیشه باب میل آن ها رفتار نمی کند و درست دلیل قدری از احترام بی نظیر 10-15 صفحه ای به دیلن همین است.
توی فستیوال مشهور «اسطوره های گیتار سویل 1991» که اجراهای تقریبا همه تلاش ناموفق برای بازتولید قدیم بود، باب طوری روی صحنه راه رفت که انگار تازه ازخواب بیدار شده و دارد راه اش را پیدا می کند، یادآور چارلی چاپلین در بهترین لحظه های چاپلین شد. در مصاحبه ها ش-که اخیرا زیاد شده اند ،مع الاسف- با مصاحبه کننده مصاحبه می کرد، دست می انداخت اش و مخاطب های خودش و مخاطب های نشریه را دست می انداخت، هنوز هم یک وقت هایی این کارها را می کند، توی تبلیغ ويکتورياز سيکرت ظاهر می شود،آهنگ اول آلبوم عصر جديد درباره آليشياز کيز هم است، باب دل دارد. باب دیلن وسط دهه 1990، سال اول هزاره جدید و همین چند هفته قبل {از نوشته شدن مقاله در تابستان هشتاد و پنج} پشت سر هم سه تا آلبوم مطلقا و حسا و منطقا بی نظیر را می دهد بیرون، این کارش از دهه 1960 تا الان تکرار نشده. باب دیلن در آلبوم های دهه 1990 و دهه 1980 هم به اندازه کافی آهنگ های درخشان و بسیار درخشان بیرون داده. سر جنگ خلیج فارس هم یک آهنگ ضد جنگ بیرون داد که تا مچ پای آهنگ های قدیمی ضد جنگ خودش هم نمی رسید. باب دیلن توی شلوغی های اوایل دهه 1990 لوس آنجلس (و نه قزوین عباس عبدی) که به خاطر حکم غیر منصفانه دادگاه درباره مامورهای پلیسی بود که رادنی کینگ سیاه پوست را له کرده بودند، کنسرت اش را با مرگ مظلومانه هتی کرول گشایش کرد که طبعا بد جوری با حال و هوای آن شب ها می خواند. نوشتم که باب یک چندتایی ویدیو کلیپ خیلی عالی دارد، ویدو کلیپ های خیلی مزخرف هم برایش ساخته اند. یک عمر روی صحنه که می رفت، همین طوری زرت حاضر می شد و مثلا می پرسید میکروفون ها روشن اند یا نه. یک مدتی توی دهه 1990 آن صدای بدون چهره بم مردانه توپر رسا می آمد می گفت: «و اکنون، هنرمند شرکت ضبط و پخش موسیقی کلمبیا:باآآآآآآب دیلن». باب یک بار هم (یا شاید بیشتر) با مایکل جکسون آواز خواند، البته در آهنگی که به نفع بچه ها ی فقیر ساخته شده بود و خیلی آدم حسابی هم جدا از باب آنجا بودند. یک بار دیگر هم برای تولد شصت و پنج سالگی الیزابت تیلور با یارو رفت روی صحنه. باب لیریک هایی را نوشته که از لیریک های تقریبا همه هنرمندهای مشهور بیشتر به شعر تنه می زنند، یا شبیه شعرند –ضمنا توی موسیقی ش حل می شوند- ضمنا باز هم شعر هستند. مثلا یکی از مهم ترین ویژگی های شعر را دارند که ترجمه ناپذیری است. من همین جا بدون تواضع قبول می کنم نه فارسی م خوب است و نه انگلیسی م به اندازه ترجمه شان. من برای این که درباره دیلن بنویسم ماژیک لازم دارم و روی مقوا نوشتن هم الان به نظرم خیلی خوب نیست، روی کارتن باید می نوشتم ، یا روی چوب می کندم یا روی سنگ حکاکی می کردم، اما این چیزها که نوشتن ندارد و سطرهای دیلن خیلی نوشتن دارد:
امروز صبح بیدار شدم، خورشید را دیدم که باز در می آد
دیر یا زود تو هم می سوزی
و
بزرگترین پسر یک مرد احمقم، توی یک گروه موسیقی گاوچران
و
کاری که می خواهم بکنم سفر به دنیاست
بعدش بیایم تو را ببینم
و
باز هم مشغول بازیافت همان فکرهای کهنه می شوم
و
دارم با دندان دردی که پاشنه پایم دارد راه می روم
و
نمی توانم همه چیز را در یک گاز ببلعم
و
ازش خوشم نمی آد اما حدس می زنم چیزها همین طور اتفاق می افتد
و
به تو نگاه می کنم و زانو زده ام، اصلا نمی دانی با من چه کرده ای
و
جرات نمی کنم چشم هایم را ببندم، جرات نمی کنم پلک بزنم
شاید در زندگی بعدی بتوانم بشنوم
بعدش بگوید
توی چشم هات نگاه می کنم و غیر از خودم هیچ کس را نمی بینم
همین اطراف یک چندتایی از یادداشت های مجله رولینگ ستون (یعنی سنگ آسیاب یا سنگ غلطان) می آید که می گوید باب دیلن چه می کند در استودیو. تمام نترسیدن هایی که ذکر شد و شاید تنها محور این مقاله است در استودیو معنی نمی دهد- در اجراهای زنده هم معنی می دهد. باب دیلن خیلی بیماری کم ندارد، کارهایی کرده که با کلیشه «معتاد بیمار است، نه مجرم» باز بیماری بودند. باب دیلن توی استودیو که می رود می ترسد و نمی ترسد آهنگ هایش شبیه همدیگر باشند، بعضی هاشان هستند، به خصوص این که اصولا باب دیلن تنها آهنگسازی -جدا از آهنگسازهای پانک- است که آهنگ هاش کلا از سه تا آکورد تشکیل شده، آهنگ های پرآکوردتر او خیلی دیلن وار شمرده نمی شوند. دیلن از این هم نمی ترسد که آهنگ هایش شبیه آهنگ های آدم های دیگر باشد- بعضی هاشان هست. نمی ترسد لیریک هایش شبیه آهنگ ها یا حتا شعرهای آدم های دیگر باشد، راحت سطر کش می رود یا قرض می کند، فرض کن از یکی از معروف ترین آهنگ های فتز دومینو و از خودش هم-می داند هیچ جمله ای به اسم کسی مهر و موم نشده و ترسو هم نیست یا نگران برای از دست دادن هویت، می داند درست که استفاده کند به اسم خودش می شود. نمی ترسد سراغ سازهای مختلف برود، ته ضبط یک آلبوم از توی یک جعبه همه اش گوشه استودیو افتاده بوده یک آکاردئون بیاورد و بزند، مواظب است سعی ش برای کامل درآوردن منفعل و/یا عقیم ش نکند – دو تا نت غلط که کسی را نکشته. باب نمی ترسد صداها را عوض کند، با سازهای متوسط و حتا ارزان قیمت بنوازد و از تکنیک های مدرن دوری کند و سازهای گران مدرن را استفاده نکند. سال 1965 نترسید الکتریک بشود، توی این سه تا آلبوم آخر نترسید سراغ صداها و تکنیک های قدیمی برود. در آهنگ مریض عشق صدایش را کاری کند که انگار از توی یک آمپلی فایر گیتار که یک قدری صدا را تخریب (ديستورت) می کند در می آید. نترسید درباره چیزهایی لیریک بنویسد که نرمال نبودند و درباره چیزهایی بنویسد که نرمال بودند و در سبک و در لحن نرمال یا آنرمال باشد. نترسید گروه اش را متعجب کند، نترسید غلط بخواند و اجراهای غلط را پخش کند. نترسید یک تعدادی از اجراهای خوب استودیو زنده را بگذارد کهنه بشوند، بعد بی موقع پخش کندشان. نمی ترسد بگوید: یک بار اعتراف کرده ام، احتیاجی نیست دوباره اعتراف کنم. و بگوید : چیزی با توضیح به دست نمی آید، لغتی وجود ندارد که گفتنش لازم باشد و البته کارهای توضیح و در ضمن توجیه ناپذیری را انجام دهد. مثلا بگذارد روی تبلیغات شرکت های بازرگانی آهنگ هایش را پخش کنند یا روی بلیت های بعضی از کنسرت هایش- که گران هم هستند، طبعا- تبلیغ بگذارند. دیلن نمی ترسد به خاطر بی توجهی و حوصله نداشتن خیلی از اجراها، ضبط ها و ترانه ها را خرابه کند و خیلی ها را به کل به چیزی نزدیک به آشغال تبدیل کند،ویرانه. اما باز حواسش است که طوری زندگی کند که به جز چند تا خیابان چند تا شهر مهم چند کشور غربی، بتواند راحت توی خیابان راه برود و هیچ کس نشناسدش. او برای مراسم افتتاحیه هیچ فروشگاه بزرگی ظاهر نشده و هیچ وقت نگفته کدام نوع همبرگر را دوست دارد و نیامده روی صحنه گیتارهای یک کارخانه را آن قدر دستش بگیرد تا کارخانه «مدل امضادار باب دیلن» بسازد. حتا وقتی یک بار باب رفت لندن و می خواست برای بار اول وارد هتل بشود دید عکاس ها جلوی در هتل جمع اند . باب که مثل همیشه عینک آفتابی زده بود روزنامه ای که توی دستش لوله بود را زد به یکی از آنها. فردا تیتر روزنامه دیلی تلگراف این بود:«حمله دیگری به مطبوعات، باب دیلن یک عکاس را کتک زد». روزنامه دیلی میرور نوشت:« دیروز فردی با عینک سیاه به یکی از عکاس هایی که برای عکس گرفتن از جولیا رابرتز در هتل محل اقامت وی ظاهر شده بود حمله کرد» من یک کتاب دارم که خیلی برای باب دیلن دوست ها تحریک- کننده- میل-به- کش –رفتن-و- یا- قرض- کردن-و- پس-ندادن است، اما مطمئنم اگر ترجمه شود(که می شود 2000 صفحه فارسی، حدودا) نه کسی حاضر می شود چاپش کند، نه کسی حاضر می شود بخرد و نه کسی از خیل هدیه گیرندگان این کتاب حوصله می کند کامل و دقیق بخواندش تا ته. توی کتاب نام نبرده چند ده صفحه فقط درباره تناقض های دیلن نوشته شده و نویسنده نام نبرده که خوب می داند دیلن از چاپ اول کتابش که 2-3 دهه قبل درآمد و اسمش «مرد{زبانم لال} رقص و آواز» بود کتابش را خوانده و بعدش کتاب «مرد {زبانم لال} رقص و آواز 2» را خوانده و حتما هم دست کم به ش می گویند در کتاب «مرد ترقص و آواز 3» چه خبر است (شما و من با هم حوصله مان از این همه آرزوی منفی سر رفته)، هی به دیلن توصیه می کند که چه طور کاری را بکند که کامل است. اسم نویسنده کتاب نامبرده مایکل گری است و ننوشته که 16 صفحه شعر باب را که با جوهر آبی و مداد، بدون عنوان درباره دو چیز-یکی شان میلش به ترک سیگار است- به وقت تحصیل در دانشگاه مینه سوتا نوشته، هفتاد و هشت هزار دلار خریده اند، گیتار الکتریک مدل سال 1959 کلپتون را که یک گیتار فندر سترتوکستر است به تقریبا نصف همان قیمت خریده اند و مدالی را که هندریکس وقتی داشت گیتارش را در فستیوال پاپ مونتری در سال 1967 آتش می زد به گردنش آویزان کرده بود اصلا نخریده اند. ننوشته که 6 تا هنرپیشه قرار است در یک فیلم غیر مستند به کارگردانی تاد هینر درباره زندگی باب دیلن بازی کنند که دو تاشان کیت بلانشت و ریچارد گر اند. ننوشته فیلم مستندی که مارتین سکورسیزی درباره دیلن ساخته به صفت «پرستشگرانه» شناخته شده است. اطلاعات خاله زنکی ای مثل باب دیلن متولد ماه خرداد و سال مار است و آلبوم عشق و مسروقه اش درست 11 سپتامبر 2001 به بازار رسیده را هم ننوشته است. اما نوشته که باب خیلی چاپلین وار است، در خیلی از پزها و خیلی آهنگ ها و خیلی لیریک ها و خیلی اظهار نظرها.
اگر وجدان داشتم سرم را می ترکاندم
بعدش چه کار می کردم ش؟
خب، شاید می بردم ش به یک مغازه دست دوم فروشی
خیلی از چیزهایی که مایکل گری ننوشته به این خاطر ننوشته شده که کتاب سال 2000 چاپ شده، اما اشاره های او به چاپلین دقیقا سال 2006 و سر آلبوم عصر جدید تازه مفهوم دار می شوند. اسم آلبوم عصر جدید، تلقی تقریبا مشابه دیلن و چاپلین از عصر جدید (جدید اینجا ترجمه «مدرن» است) را نشان می دهد. لباس پوشیدن دیلن در عکس های دوره عصر جدید و... یک چند تا چیز دیگر را گری ننوشته یا توضیح نداده که من می نویسم. اما یک اشاره اش به آهنگ هايلندز جالب است، که این آهنگ شانزده دقیقه و نیم طول می کشد و تقریبا کمتر کسی این آهنگ را جلو می زند. ضمنا لابد حدس زده اید تا حالا که کلی از اطلاعاتی که درباره باب دیلن اینجا خوانده اید از آن کتاب درآمده است، کتاب مرد ترقص و آواز3.
تارهای موی تو در حنجره ام گیر کرده است
کلودمونه و بتهوون هم آخرهای عمرهاشان بهترین کارهاشان را کردند
سوتیتر
دیلن در استودیو یا در اجراهای زنده مصداق این جمله نیکول کیدمن است که هنرمند نباید خیلی خودآگاهی داشته باشد. اما خودآگاهی اش بیماروار است وقت هایی دیگر.خاموت
باب دیلن، آقای رابرت زیمرمن همان کاری را کرد که باید می کرد که می شد بکند. از موقعیت هایی که داشت استفاده کرد تا کارهایی را انجام بدهد که خوب و بد، استثنایی بودند و فقط چون سه تا چشم داشتند استثنایی نبودند. با ترسیدن هنرمند از خیلی چیزها، با مصمم بودن، با نیفتادن توی وسواس در عین شک به خود داشتن، با اصرار بر آموزش دادن به خودش (از مرتب به جلسه های انجیل رفتن تا نقاشی هایی را که به صرف باب دیلن بودن نقاششان مشهور نیستند کشیدن و هتل های ارزان قیمت را به قصد حفظ ارتباط با قسمت های پایین جامعه رفتن تا تلویزیون ندیدن تا مجله های تند فمینیستی مثل«از خواهر به خواهر» خواندن) با عکاسی کردن و عکاس خوبی نبودن و به خصوص با چهره رسانه ای نشدن خیلی شبیه یک آدم عادی ِ تربیت شده شد که می تواند تجربه هایش از زندگی را به محصول هنری تبدیل کند. باب دیلن با فراموش نکردن روش هنرمند شدن خودش که عبارت است از برگزار کردن کنسرت های بزرگ، متوسط و اجراهای جمع و جور برای مردم عادی، یک سیر طبیعی را برای خودش نگه داشت، یک روند تولید را. باب دیلن این وسط خیلی کار کرد. خودش نمی گوید، اما شما بگویید که چه قدر درست اند: باب دیلن در وودستاک اصلی ننواخت اما برای تبلیغات دور دوم ریاست جمهوری بیل نواخت، برای پاپ ژان پل دوم هم نواخت . بعضی از بهترین آهنگ های زندگی خودش را هم ننواخت اما یک تعداد آهنگ متوسط خودش را تقریبا هر دو-سه اجرا یک بار زد.
وقتی ام تی وی دعوتش کرد که آنپلاگد را اجرا کند، به جای این که مثل اریک کلپتون یک تعداد آهنگ را درست جمع و جور کند و تر و تمیز بزند ، به جای این که مثل نیروانا یک تعداد آهنگ دیگران را به چند تا آهنگ خودش اضافه کند، به جای آن که مثل باب دیلن با یک گیتار و یک پایه ساز دهنی که به گردن وصل می شود برود روی صحنه و صمیمی و صاف و ساده و سر راست و درست-انگار-آخرین-آهنگ-زندگی-ش-را-دارد-می زند اجرا کند، با تمام ملالی که می شود در یک بالا و پایین دار (یا بای پولار) سراغ گرفت چند تا آهنگ معروف خودش را زد. توی بعضی هاشان باب دیلن بود، مثل همان تقه زدن بر در بهشت یعنی خودش را دست انداخت، در بعضی های دیگر انگار لیریک ها را با فونت هایی با اندازه ها و شکل های مختلف دارد می خواند اجرا کرد، یعنی انگار تا شب آخر قبل از اجرا تصمیم گرفته بوده شبیه ماریا کری بخواند-معروف ترین ها را تر و تمیز با یک ارکستر پدر و مادر پسند بخواند- و یک دفعه روز اجرا پر از شک به خودش شده بود و یک کارهایی را باب دیلن وار کرد و یک تعدادی را غیر آن. باب حتا جایزه یک عمر فعالیت موسیقی «گرمی آواردز» را پذیرفته. برای چند تا کتاب یادداشت هایی نوشته که انگار یک منتقد تایم یا نیوزویک. یک آدم را آورده طراح لباس هایش شد که حتا نمی توانست برای یک مجلس عروس نوشابه انتخاب کند. یک یارویی را آورد که مسوول ارتباط با رسانه هایش شود. طرف طوری روی مخ باب کار کرد که از مصاحبه هاش همه چیز دیلن وارش را حذف کند. مثلا باب توی یک مصاحبه گفته بود«حتی نیل یانگ هم نمی تواند یک آهنگ مثل باد احمق بنویسد» بعد آن طرف زنگ زده بود به مصاحبه کننده که من باب را متقاعد کردم که این جمله توهین به یانگ است{!}درست فردای روز مصاحبه. حین مصاحبه هم یارو همین ادعا را کرده بود و مصاحبه کننده باب را متقاعد کرده بود که جمله مذکور – همان طور که خودتان بهتر از من می دانید- متضمن توهین به یانگ نیست. باب دیلن روی صحنه خیلی وقت ها آهنگ ها را یادش می رود. لیریک هایش را نصفه –نیمه می خواند، چند بند را حذف می کند، آکوردها را یادش می رود، گام های آهنگ ها را بدون اطلاع قبلی به گروهش دادن عوض می کند. خیلی اوقات هشتاد درصد مخاطب ها کلمه ها را بهتر از دیلن بلدند. باب از همه بهتر می داند آدم باز آفرینی در هر اجرا است اما بعضی وقت ها خاطره اجراهای قبلی را می خواهد تکرار کند و نمی تواند- طبعا، یا طبیعتا. باب دیلن اما ستاره یا چهره (سلبريتی) نشده و چشم هاش هنوز کور نشده اند. او خودش خوب می داند که «اگر یک میخ را توی چوب بکوبد یا روی صحنه تخم مرغ نیمرو کند باز مردم می نشینند تماشایش کنند و تشویق هم می کنندش» خودش گفته و خوش هم گفته. باب می داند خیلی ها می آیند خاطره آهنگ های قدیم و دوستی های قدیم و تفریح های کهنه و انرژی های قدیم را زنده کنند، همیشه باب میل آن ها رفتار نمی کند و درست دلیل قدری از احترام بی نظیر 10-15 صفحه ای به دیلن همین است.
توی فستیوال مشهور «اسطوره های گیتار سویل 1991» که اجراهای تقریبا همه تلاش ناموفق برای بازتولید قدیم بود، باب طوری روی صحنه راه رفت که انگار تازه ازخواب بیدار شده و دارد راه اش را پیدا می کند، یادآور چارلی چاپلین در بهترین لحظه های چاپلین شد. در مصاحبه ها ش-که اخیرا زیاد شده اند ،مع الاسف- با مصاحبه کننده مصاحبه می کرد، دست می انداخت اش و مخاطب های خودش و مخاطب های نشریه را دست می انداخت، هنوز هم یک وقت هایی این کارها را می کند، توی تبلیغ ويکتورياز سيکرت ظاهر می شود،آهنگ اول آلبوم عصر جديد درباره آليشياز کيز هم است، باب دل دارد. باب دیلن وسط دهه 1990، سال اول هزاره جدید و همین چند هفته قبل {از نوشته شدن مقاله در تابستان هشتاد و پنج} پشت سر هم سه تا آلبوم مطلقا و حسا و منطقا بی نظیر را می دهد بیرون، این کارش از دهه 1960 تا الان تکرار نشده. باب دیلن در آلبوم های دهه 1990 و دهه 1980 هم به اندازه کافی آهنگ های درخشان و بسیار درخشان بیرون داده. سر جنگ خلیج فارس هم یک آهنگ ضد جنگ بیرون داد که تا مچ پای آهنگ های قدیمی ضد جنگ خودش هم نمی رسید. باب دیلن توی شلوغی های اوایل دهه 1990 لوس آنجلس (و نه قزوین عباس عبدی) که به خاطر حکم غیر منصفانه دادگاه درباره مامورهای پلیسی بود که رادنی کینگ سیاه پوست را له کرده بودند، کنسرت اش را با مرگ مظلومانه هتی کرول گشایش کرد که طبعا بد جوری با حال و هوای آن شب ها می خواند. نوشتم که باب یک چندتایی ویدیو کلیپ خیلی عالی دارد، ویدو کلیپ های خیلی مزخرف هم برایش ساخته اند. یک عمر روی صحنه که می رفت، همین طوری زرت حاضر می شد و مثلا می پرسید میکروفون ها روشن اند یا نه. یک مدتی توی دهه 1990 آن صدای بدون چهره بم مردانه توپر رسا می آمد می گفت: «و اکنون، هنرمند شرکت ضبط و پخش موسیقی کلمبیا:باآآآآآآب دیلن». باب یک بار هم (یا شاید بیشتر) با مایکل جکسون آواز خواند، البته در آهنگی که به نفع بچه ها ی فقیر ساخته شده بود و خیلی آدم حسابی هم جدا از باب آنجا بودند. یک بار دیگر هم برای تولد شصت و پنج سالگی الیزابت تیلور با یارو رفت روی صحنه. باب لیریک هایی را نوشته که از لیریک های تقریبا همه هنرمندهای مشهور بیشتر به شعر تنه می زنند، یا شبیه شعرند –ضمنا توی موسیقی ش حل می شوند- ضمنا باز هم شعر هستند. مثلا یکی از مهم ترین ویژگی های شعر را دارند که ترجمه ناپذیری است. من همین جا بدون تواضع قبول می کنم نه فارسی م خوب است و نه انگلیسی م به اندازه ترجمه شان. من برای این که درباره دیلن بنویسم ماژیک لازم دارم و روی مقوا نوشتن هم الان به نظرم خیلی خوب نیست، روی کارتن باید می نوشتم ، یا روی چوب می کندم یا روی سنگ حکاکی می کردم، اما این چیزها که نوشتن ندارد و سطرهای دیلن خیلی نوشتن دارد:
امروز صبح بیدار شدم، خورشید را دیدم که باز در می آد
دیر یا زود تو هم می سوزی
و
بزرگترین پسر یک مرد احمقم، توی یک گروه موسیقی گاوچران
و
کاری که می خواهم بکنم سفر به دنیاست
بعدش بیایم تو را ببینم
و
باز هم مشغول بازیافت همان فکرهای کهنه می شوم
و
دارم با دندان دردی که پاشنه پایم دارد راه می روم
و
نمی توانم همه چیز را در یک گاز ببلعم
و
ازش خوشم نمی آد اما حدس می زنم چیزها همین طور اتفاق می افتد
و
به تو نگاه می کنم و زانو زده ام، اصلا نمی دانی با من چه کرده ای
و
جرات نمی کنم چشم هایم را ببندم، جرات نمی کنم پلک بزنم
شاید در زندگی بعدی بتوانم بشنوم
بعدش بگوید
توی چشم هات نگاه می کنم و غیر از خودم هیچ کس را نمی بینم
همین اطراف یک چندتایی از یادداشت های مجله رولینگ ستون (یعنی سنگ آسیاب یا سنگ غلطان) می آید که می گوید باب دیلن چه می کند در استودیو. تمام نترسیدن هایی که ذکر شد و شاید تنها محور این مقاله است در استودیو معنی نمی دهد- در اجراهای زنده هم معنی می دهد. باب دیلن خیلی بیماری کم ندارد، کارهایی کرده که با کلیشه «معتاد بیمار است، نه مجرم» باز بیماری بودند. باب دیلن توی استودیو که می رود می ترسد و نمی ترسد آهنگ هایش شبیه همدیگر باشند، بعضی هاشان هستند، به خصوص این که اصولا باب دیلن تنها آهنگسازی -جدا از آهنگسازهای پانک- است که آهنگ هاش کلا از سه تا آکورد تشکیل شده، آهنگ های پرآکوردتر او خیلی دیلن وار شمرده نمی شوند. دیلن از این هم نمی ترسد که آهنگ هایش شبیه آهنگ های آدم های دیگر باشد- بعضی هاشان هست. نمی ترسد لیریک هایش شبیه آهنگ ها یا حتا شعرهای آدم های دیگر باشد، راحت سطر کش می رود یا قرض می کند، فرض کن از یکی از معروف ترین آهنگ های فتز دومینو و از خودش هم-می داند هیچ جمله ای به اسم کسی مهر و موم نشده و ترسو هم نیست یا نگران برای از دست دادن هویت، می داند درست که استفاده کند به اسم خودش می شود. نمی ترسد سراغ سازهای مختلف برود، ته ضبط یک آلبوم از توی یک جعبه همه اش گوشه استودیو افتاده بوده یک آکاردئون بیاورد و بزند، مواظب است سعی ش برای کامل درآوردن منفعل و/یا عقیم ش نکند – دو تا نت غلط که کسی را نکشته. باب نمی ترسد صداها را عوض کند، با سازهای متوسط و حتا ارزان قیمت بنوازد و از تکنیک های مدرن دوری کند و سازهای گران مدرن را استفاده نکند. سال 1965 نترسید الکتریک بشود، توی این سه تا آلبوم آخر نترسید سراغ صداها و تکنیک های قدیمی برود. در آهنگ مریض عشق صدایش را کاری کند که انگار از توی یک آمپلی فایر گیتار که یک قدری صدا را تخریب (ديستورت) می کند در می آید. نترسید درباره چیزهایی لیریک بنویسد که نرمال نبودند و درباره چیزهایی بنویسد که نرمال بودند و در سبک و در لحن نرمال یا آنرمال باشد. نترسید گروه اش را متعجب کند، نترسید غلط بخواند و اجراهای غلط را پخش کند. نترسید یک تعدادی از اجراهای خوب استودیو زنده را بگذارد کهنه بشوند، بعد بی موقع پخش کندشان. نمی ترسد بگوید: یک بار اعتراف کرده ام، احتیاجی نیست دوباره اعتراف کنم. و بگوید : چیزی با توضیح به دست نمی آید، لغتی وجود ندارد که گفتنش لازم باشد و البته کارهای توضیح و در ضمن توجیه ناپذیری را انجام دهد. مثلا بگذارد روی تبلیغات شرکت های بازرگانی آهنگ هایش را پخش کنند یا روی بلیت های بعضی از کنسرت هایش- که گران هم هستند، طبعا- تبلیغ بگذارند. دیلن نمی ترسد به خاطر بی توجهی و حوصله نداشتن خیلی از اجراها، ضبط ها و ترانه ها را خرابه کند و خیلی ها را به کل به چیزی نزدیک به آشغال تبدیل کند،ویرانه. اما باز حواسش است که طوری زندگی کند که به جز چند تا خیابان چند تا شهر مهم چند کشور غربی، بتواند راحت توی خیابان راه برود و هیچ کس نشناسدش. او برای مراسم افتتاحیه هیچ فروشگاه بزرگی ظاهر نشده و هیچ وقت نگفته کدام نوع همبرگر را دوست دارد و نیامده روی صحنه گیتارهای یک کارخانه را آن قدر دستش بگیرد تا کارخانه «مدل امضادار باب دیلن» بسازد. حتا وقتی یک بار باب رفت لندن و می خواست برای بار اول وارد هتل بشود دید عکاس ها جلوی در هتل جمع اند . باب که مثل همیشه عینک آفتابی زده بود روزنامه ای که توی دستش لوله بود را زد به یکی از آنها. فردا تیتر روزنامه دیلی تلگراف این بود:«حمله دیگری به مطبوعات، باب دیلن یک عکاس را کتک زد». روزنامه دیلی میرور نوشت:« دیروز فردی با عینک سیاه به یکی از عکاس هایی که برای عکس گرفتن از جولیا رابرتز در هتل محل اقامت وی ظاهر شده بود حمله کرد» من یک کتاب دارم که خیلی برای باب دیلن دوست ها تحریک- کننده- میل-به- کش –رفتن-و- یا- قرض- کردن-و- پس-ندادن است، اما مطمئنم اگر ترجمه شود(که می شود 2000 صفحه فارسی، حدودا) نه کسی حاضر می شود چاپش کند، نه کسی حاضر می شود بخرد و نه کسی از خیل هدیه گیرندگان این کتاب حوصله می کند کامل و دقیق بخواندش تا ته. توی کتاب نام نبرده چند ده صفحه فقط درباره تناقض های دیلن نوشته شده و نویسنده نام نبرده که خوب می داند دیلن از چاپ اول کتابش که 2-3 دهه قبل درآمد و اسمش «مرد{زبانم لال} رقص و آواز» بود کتابش را خوانده و بعدش کتاب «مرد {زبانم لال} رقص و آواز 2» را خوانده و حتما هم دست کم به ش می گویند در کتاب «مرد ترقص و آواز 3» چه خبر است (شما و من با هم حوصله مان از این همه آرزوی منفی سر رفته)، هی به دیلن توصیه می کند که چه طور کاری را بکند که کامل است. اسم نویسنده کتاب نامبرده مایکل گری است و ننوشته که 16 صفحه شعر باب را که با جوهر آبی و مداد، بدون عنوان درباره دو چیز-یکی شان میلش به ترک سیگار است- به وقت تحصیل در دانشگاه مینه سوتا نوشته، هفتاد و هشت هزار دلار خریده اند، گیتار الکتریک مدل سال 1959 کلپتون را که یک گیتار فندر سترتوکستر است به تقریبا نصف همان قیمت خریده اند و مدالی را که هندریکس وقتی داشت گیتارش را در فستیوال پاپ مونتری در سال 1967 آتش می زد به گردنش آویزان کرده بود اصلا نخریده اند. ننوشته که 6 تا هنرپیشه قرار است در یک فیلم غیر مستند به کارگردانی تاد هینر درباره زندگی باب دیلن بازی کنند که دو تاشان کیت بلانشت و ریچارد گر اند. ننوشته فیلم مستندی که مارتین سکورسیزی درباره دیلن ساخته به صفت «پرستشگرانه» شناخته شده است. اطلاعات خاله زنکی ای مثل باب دیلن متولد ماه خرداد و سال مار است و آلبوم عشق و مسروقه اش درست 11 سپتامبر 2001 به بازار رسیده را هم ننوشته است. اما نوشته که باب خیلی چاپلین وار است، در خیلی از پزها و خیلی آهنگ ها و خیلی لیریک ها و خیلی اظهار نظرها.
اگر وجدان داشتم سرم را می ترکاندم
بعدش چه کار می کردم ش؟
خب، شاید می بردم ش به یک مغازه دست دوم فروشی
خیلی از چیزهایی که مایکل گری ننوشته به این خاطر ننوشته شده که کتاب سال 2000 چاپ شده، اما اشاره های او به چاپلین دقیقا سال 2006 و سر آلبوم عصر جدید تازه مفهوم دار می شوند. اسم آلبوم عصر جدید، تلقی تقریبا مشابه دیلن و چاپلین از عصر جدید (جدید اینجا ترجمه «مدرن» است) را نشان می دهد. لباس پوشیدن دیلن در عکس های دوره عصر جدید و... یک چند تا چیز دیگر را گری ننوشته یا توضیح نداده که من می نویسم. اما یک اشاره اش به آهنگ هايلندز جالب است، که این آهنگ شانزده دقیقه و نیم طول می کشد و تقریبا کمتر کسی این آهنگ را جلو می زند. ضمنا لابد حدس زده اید تا حالا که کلی از اطلاعاتی که درباره باب دیلن اینجا خوانده اید از آن کتاب درآمده است، کتاب مرد ترقص و آواز3.
تارهای موی تو در حنجره ام گیر کرده است
کلودمونه و بتهوون هم آخرهای عمرهاشان بهترین کارهاشان را کردند
سوتیتر
دیلن در استودیو یا در اجراهای زنده مصداق این جمله نیکول کیدمن است که هنرمند نباید خیلی خودآگاهی داشته باشد. اما خودآگاهی اش بیماروار است وقت هایی دیگر.خاموت
